فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

942

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

لقب حضرت يونس پيغمبر . النُّونَة - ج نُونَات [ نون ] : فرورفتگى كوچك در چانهء كودك ، كلمه اى كه براى تأييد به كار برده مىشود ، ماهى . نَوَّه - تَنْوِيهاً [ نوه ] الشيءَ : آن چيز را بالا برد ، - بفلانٍ : آن مرد را بلند آوازه كرد ، او را ستايش كرد ، با صداى بلند او را خواست ، - باسمه : او را با نام صدا زد ؛ « نَوَّهْتُ بالحديث » : سخن را آشكار نمودم . النَّوُور - ج نُور و الأَصل نُوُر [ نور ] : دود دنبه و چربى ، شنى بسان سنگ سرمه كه كوبيده مىشود و با آن لثه‌ها را پاك مىكنند . النَّوَوِيّ - [ نوي ] : آنچه كه ويژهء هسته و اتم باشد ؛ « سِلاحٌ نَوَوِي » : اسلحهء اتمى . النُّوَيْرَة - [ نور ] : اسم مصغر از ( النّار ) است . النُّوَيْس - [ نوس ] : اسم مصغر از ( النّاس ) است . النُّوَيْسَة - [ نوس ] : به واژهء ( النَّوَّاسة ) رجوع شود . النَّيّ - [ نوي ] : مص ، پيه ، دنبه . النِّيّ - [ نوي ] : اسم است به معناى ( السِّمَن ) : چاقى و فربهى . النِّيَابة - [ نوب ] : مص ، شغل نمايندگى ، اسم است از ( المُنَاوَبَة ) به معناى نوبت ؛ « نِيَابَةً عَنْ فُلان » : به نمايندگى از سوى فلان يا بنام فلانى . النِّيابِيّ - [ نوب ] : « المجلس النِّيابِيّ » : مجلس شورى ، پارلمان . النِّيَاحَة - [ نوح ] : اسم است از ( نَاحَتِ الْمرأةُ الميّتَ و على الميّتِ ) زن بر مرده گريست و ناله و شيون كرد ، نوحه خوانى . النَّيَّار - [ نير ] : آنكه براى جامه نقش و نگار آويزد . النِّيَاط - [ نوط ] : مص ، - ج انْوطَة و نُوط : هر چيز آويخته ، دل ، - ( ع ا ) : رگى درشت كه به قلب پيوسته است و هرگاه بريده شود شخص مىميرد ، - ( ع ا ) : رگى سفت و سخت در انسان ، چاهى كه از اطراف آن آب روان است ، - من المَفَازَة : دورى راه بيابان . النِّيَاف - [ نوف ] من الجمال و النوق : شتران بلند اندام ؛ « امرأةٌ نِيَافٌ » : زن زيبا و بلند اندام ؛ « فلاةٌ نِيَافٌ » : بيابان دور و دراز . نَيَّأَ - تَنْيِيئاً [ نيأ ] الأَمرَ : امر را استوار نساخت . النّيْءُ - [ نيأ ] من اللحم : گوشت خام يا نپخته . اين كلمه را گاهى ( نِيّ ) با ابدال و ادغام تلفظ كنند . نَيَّبَ - تَنْيِيباً [ نيب ] فلانٌ : با دندانهاى نيش طورى گاز گرفت كه دندانهاى بالاى او بر دندانهاى پائين او چسبيد ، - فُلاناً : او را با دندان نيش گاز گرفت ، ، - فلانُ السهمَ : نيزهء خود را گاز گرفت و با دندان نيش بر روى آن نشان گذارد ، - تِ النّاقةُ : ماده شتر سالخورده شد ، - النّبتُ : ريشهء گياه بيرون آمد . النَّيْبَاء - [ نيب ] : مؤنّث ( الأَنْيَبُ ) است . النِّيَّة - [ نوي ] : نيت ، قصد ، خواستهء دل ؛ « حُسْنُ النيَّةِ » : حسن نيت ؛ « سلامةُ النيَّةِ » : نيت پاك ؛ « سُوءُ النيَّةِ » : نيت بد ؛ « عَقَد النيَّةَ على » : بر چيزى تصميم گرفت ، آنچه كه دل به آن راه يابد ، امر ، مقصد مسافر از نزديك يا دور ، نيازمندى . النَّيْتوُن - [ نتن ] ( ن ) : نام گياهى است بد بوى . النَّيْثُران - [ نثر ] : بسيار سخنگو و آشكار كنندهء رازها . نَيَّحَ - تَنْيِيحاً [ نيح ] اللَّه عظمَه : خداوند استخوان او را محكم كند ، خداوند استخوان او را بشكند ، - ه : او را راحت و آرام كرد . النَّيِّح - [ نيح ] : سخت ، شديد . النَّيِّحَة - [ نوح ] : روبرو شدن . نَيَّرَ - تَنْيِيراً [ نير ] الثوبَ : بر جامه نگار و نقش آويخت . النِّير - [ نير ] : ريشه و تار جامه ، و اگر دولا بافته و دو نگار داشته باشد زيباتر است ، ني و نخ كه بدور آن پيچند ، اسم است از ( نَيَّر الثّوبَ ) ، شيارى آشكار ميان راه ، مقدارى از راه ، - ج أَنْيَارٌ و نِيرانٌ : يوغ كه بر گردن دو گاو قرار دهند . النَّيِّر - [ نور ] : روشن و نورانى . النِّيران - [ نور ] : جمع ( النّار ) و به معناى آتش است ؛ « النِّيرانُ الْمُحرّكة » : آتش توپخانه كه بسوى دشمن هدفگيرى شود . النِّيرَة - [ نير ] : اسم است از ( نَيَّر الثّوبَ ) ، يكى از ابزار بافت پارچه ، - عند العامَّة : و در زبان متداول به معناى لثه مىباشد . النَّيِّرَة - [ نور ] : مؤنث ( النَّيِّر ) است ؛ « فلان ذو نَيِّرة » : با هوش و زيرك است . اين كلمه در زبان متداول رايج است . النَّيْرَج - [ نيرج ] : دو بهم زن ، نگار جامه ، تيغهء علف بر ؛ « ريحٌ نَيْرجٌ » : تندباد و گردباد ؛ « امرأة نَيْرَجُ » : زن زيرك . النَّيْرُوز - عند الفُرْس : عيد نوروز ، اولين روز از سال شمسى ، روز خوشحالى ، اين كلمه فارسى است . النَّيْزَك - ج نَيَازَك [ نزك ] : نيزهء كوچك ، - ( فك ) : تير شهاب ، شهاب ثاقب . نَيْسَانُ - از ماه‌هاى شمسى است ، آوريل ( آپريل ) از 12 فروردين تا دهم ارديبهشت و داراى 30 روز است . نَيْسَبَ - نَيْسَبَةً [ نسب ] بينهما : ميان آن دو را با سخنچينى اختلاف انداخت . النَّيْسَب - [ نسب ] : مورچه كه بدنبال يكديگر روان باشند ، راه و سوراخ مور و مار . النَّيْسَم - [ نسم ] : نَفَسِ روح ، راه كهنه و قديمى . النَّيْص - [ نيص ] : تكان خوردن سست ، - ( ح ) : خار پشت بزرگ . نِيطَ - [ نوط ] به الشيءُ : به آن چيز پيوست شد ، - عليه الشيءُ : آن چيز بر آن آويخته شد . النَّيْط - [ نيط ] : مص ، اجل ، مرگ ، جنازة ( نعش ) . النَّيْطَل - ج نَياطِل [ نطل ] : كوزه اى كه با آن مي و يا شير و مانند آن را پيمانه كنند ، دلو ، نابودى ، مرگ ، بلاى سخت . نَيَّفَ - تَنْيِيفاً على كذا : بر آن چيز